

هاییآره بخدا بمیرمم مهم نیستبنفشبو رو حقیقتاً نمیدانم؛ ولی شاید تندمزه هم تند خیلی خوشم میایه؛ ولی معمولاً نمیتونم بخورم چیزای تند ویا ابلفض چه سؤالی، فکرشم ترسناکهامم.. جواب نمیدم چون واقعاً نمیدونمنوشابه رو عشق استبا علم امکان به دست آوردن ثروت هم وجود داره، پس علمروباهنههاگه اخلاق درست داشته باشی آرهآرههه؛ تا آخر عمرمم بدهکار بمونم لا غم و مشکلیا قودا.. نمیشه نمیرم؟فرشتهخوناشام و عشق استساحره..من آهنگ louder...
این مطلب در سایت نگاه دانلود negahdl.com منتشر شده است.
روایت زندگی دختری از تبار ایل ترک زبان بزرگ قشقایی که درخانوادهای اصیلزاده به دنیا آمده و باید طبق اصالت خانوادگیاش رفتار کند. سنتهایی که زندگی این دختر را
نوشته رمان زاده ایل قشقایی اولین بار در نگاه دانلود پدیدار شد. رمان زاده ایل قشقایی
دانلود رمان سیب خونین به صورت رایگان
نویسنده: EL
ژانر: فانتزی_ترسناک
تعداد صفحه: ۵۴۰
دانلود رمان فانتزی_ترسناک به قلم EL پیدیاف، اندروید لینک مستقیم رایگان
خلاصه:
آلما یک کالبد شکاف ترکیهای هست که سر و کارش با جنازهها هست. اون هر روز با جنازههای ترسناک و نیمه سوخته و تیکهپارههای زیادی روبهرو میشد، اما یک روز، یه محموله سری از طرف ارتش، برای سردخونهای که اون کار میکنه، میفرستند.
محمولهای که توش یه انسان نبود، بلکه توش یه خونآشام بود. قضیه خونآشامها توی زندگیش به اینجا ختم نمیشه. مدتی نمیگذره که آلما یه حقایقی در مورد خودش که از قضا به خونآشامها ربط داره، میفهمه و… .
پیشنهاد نودهشتیا:
بخشی از رمان جهت مطالعه و دانلود:
عاشیه به سمت من اومد و جلوم زانو زد و دستش رو روی شونه ام گذاشت و با لحن مهربونی گفت:
– آلما نترس، اون مرده؛ نمیتونه بهت صدمه بزنه.
من با کلافگی همان طور با موهام رو چنگ میزدم با صدای لرزون که به خاطر ترس بود گفتم:
– اینی که اینجاست، چیه واقعا؟ یه خون آشام هست؟
عاشیه با لحن آرامی برای آرام کردن من گفت:
– میدونم باورش سخته ولی آره، این یه خون آشام هست. ارتش می خواد با کمک ما، مغز خونآشام رو بیرون بکشه و روش تحقیق کنیم.
من هنوز به شدت میترسیدم و از شدت ترس تسلطی روی کنترل لرزش دست پام نداشتم با ترس و صدای لرزیده گفتم:
– نه نه، من نمی تونم! این کار از من ساخته نیست.
بعد تن صدام رو بالا برد غریدم:
– اگه یه وقت موقع کالبد شکافی زنده بشه، چی؟
عاشیه با آرامش جواب داد:
– نه، هیچیش نمیشه. دهنش رو پر سیر کردیم و قلبش کاملا سوراخ شده.
مدتی بعد
عاشیه برام یک لیوان آب قند درست کرد تا کمی حالم بهتر بشه. من که به شدت وحشت کرده بود نای
دانلود رمان در هیاهوی سکوت ما به صورت رایگان
نویسنده: sarina.a
ژانر: تراژدی_اجتماعی_عاشقانه
تعداد صفحه: ۱۵۲۶
دانلود رمان تراژدی_عاشقانه به قلم سارینا.الف PDF، اندروید لینک مستقیم رایگان
خلاصه:
در میان گذر بیبازگشت روزهای زندگانی، کالف در هم پیچاندهی رویدادهایشان بر یکدیگر، گرهای کور میخورد! دو انسانی که خاک سرشتشان متفاوت از هم است، چهگونه میخواهند این گره را به گشایش برسانند؟ در مسیر این جریان دخترکی دریاگون، بیتالطم و ساکن؛ منعکس کنندهی پسرکی منسوب به ماه میشود! کالفها بیشتر در هم پیچیده و بر بوم قلبهای تپندهشان رنگی نو پاشیده میشود؛ رنگی از جنس عالقه و شیفتگی! حال باید نظارهگر ماند که دریا تا پایان آرام و بیخروش است؛ یا تصویر ماه میان موجهایش از بین خواهد رفت؟
آیا شروع دو روایت، یک پایانی ملموس خواهد داشت، یا خیر؟!
پیشنهاد نودهشتیا:
بخشی از رمان جهت مطالعه و دانلود:
آنقدر گریه کرده بودم که دیگر اشکی برای ریختن نمانده بود.
تن بیرمقم را از روی تخت بلند کردم، روی زمین افتادم؛ جنینوار خودم را در آغوش گرفتم. خودم، خودم را در آغوش گرفتم، چون جز خودم، آغوش دیگری نداشتم.
با تابش مستقیم نور، چشمانم را گشودم. سرم سنگین بود؛ چندبار پلک زدم تا به نور عادت کنم. نمیدانم، دیشب کی و چهگونه به خواب رفتم.
نگاهم به دنباله عقربهی ساعت دووید؛ با فهمیدن ساعت، چشمانم را دوباره بستم. تمام بدنم مثل چوب، خشک شده بود. دستم را به لبه تخت گرفتم و در جایم نشستم، گردنم را آرام ماساژ دادم.
موبایلم را از روی میز چنگ زدم و به پیغامهایی که از طرف هستی آمده است، نگاه کردم:
– چیشده؟ با بابات صحبت کردی؟
– دریا خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟
– بهم زنگ بزن.
کلمات را ناتوان کنار هم
قدم اول در دنیای بزرگ هزار و یک شب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر دوست دارید در تولید پادکست ساگا سهم داشته باشید میتونید از لینک زیر ما رو حمایت کنید:
https://hamibash.com/sagapodcast
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تنها راه ارتباط با پادکست ساگا از طریق ایمیل:
[email protected]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باشگاه کتابخوانی ازتا
ادامه...
سومین قسمت از مجموعه اپیزودهای شماره پنجاه و شش دیالوگ باکس منتشر شد که در ساخت آن بر خلاف اپیزودهای قبلی، از موسیقی بیشتر استفاده گردیده و سعی شده است مرور دیالوگها بصورت محو و گذرا باشند تا در نهایت به پلیلیستی با حال و هوای اپیزودهای دیگر برسیم که در مواقع رانندگی، کار، پیادهروی و ... قابل شنیدن باشد و نیاز به تمرکز خاصی بر روی دیالوگ/منولوگها وجود نداشته باشد.حامی این اپیزود: ایرانیکارت شاید همه ما ایرانیکارت رو با مسترکارت، ویزاکارت یا نهایتا برای خرید بیتکوین و رمزارزها بشناسیم، ولی اینها بخشی از خدمات گسترده این وبسایت هستند. در واقع شما اگر نیاز به خرید و فروش رمز ارز، پرداخت در سایت های خارجی، گیفت کارت، خدمات پی پال و یا نقد کردن درآمد ارزی خود داشته باشید، میتوانید روی ایرانیکارت حساب کنید. برای اطلاعات بیشتر و آگاهی از نحوه ارائه خدمات ایرانیکارت به وبسایت www.IraniCard.ir مراجعه فرمایید.موسیقیهای استفاده شده در این اپیزود: قاصدک - فرجام، رعنا فرحان - آهنگ عاشقانه، پرواز - اروین خاچیکیان، مجنون - مهران موثقی، شهر خاموش - آرمان گرشاسبی و کیان پورطراب، طلوع - امیر بالافشان، نمیدونستُم - میلاد باقری، بوسه - میلاد باقری، صبر ایوب - بابک خانقلی، آدم تنها - اروین خاچیکیان، پرواز روی بام تهران - کامران تفتیپ.ن: موسیقیهای منتخب استفاده شده در این اپیزود، از فردا و به مرور در کانال دیالوگ باکس پلاس در دسترس خواهد بودگوینده اعلان: رخشید فناییگوینده پایانی: امیرنظام صمدآبادیعکس کاور: رضا اسعدیمهدی ستودهچهارم اسفند ماه 1401https://www.iranicard.ir
در بخش مركزي روسيه گل زيبايي وجود دارد كه فقط شبها و در جاهاي باطلاقي و مرطوب مي رويد و به خاطر عطر و بوي بسيار خود ويژه و قوي خود كه با تاريك شدن هوا در فضا پخش مي گردد از ديگر گلها متمايز مي شود. اگر شب هنگام اين گلها چيده شوند و در ظرف آبي گذاشته شوند صبح پژمرده شده و بوي ناخوشايندي از آنها تراوش مي كند. البته نمي توان گفت كه اين گل از خانواده گل هاي بنفشه است. ساكنان خانه هاي ييلاقي و مهمانان روشنفكر آن را “بنفشه شب” ناميده اند. روستائيان در روستاهاي مختلف به نام هاي گوناگوني آن را مي نامند...
مترجم: فرنگیس آریان پور
ادامه...
دانلود رمان سرباز انتقام نودهشتیا
بسم الله الرحمن الرحیمنام رمان:سَــرباز اِنتقامنام نویسنده: فاطمه عیسی زاده(مهتا)ژانر:پلیسی،رمان طنز، عاشقانهخلاصه: اگر خورشید تابنده است و مهتاب تابان، پس چه شد که ایزد دادار سرنوشت تابان مارا بی تاب نوشت؟دختری از دیار ندانسته های مجهول و دانسته های بی راه حل؛ گویی ایکس(x) زندگی اش را در دیار ابهامات ابدی و لاین حل قلم زده بودند که هرچه فرمول زندگی را اثبات می کرد، سرنوشت رویش خودکار قرمز می کشید.
پیشنهاد ما
تابانی که طعم تلخ و گَس انتقام ندانسته، بی فروغش می کند و جنس خوب شیطنت هایش شفق قطبی روزگار سیاه شکنجه گرش می شود!مگر داریم که شکنجه گر دلش نرم شود؟ مگر داریم عشقی از سر انتقام، نه شاید هم انتقامی از سر عشق؟!به یاد حرف دردناک تابان که می گفت: ?ما نسل بدبختی هستیم؛ دست مان به مقصر اصلی نمی رسد، از همدیگر انتقام می گیریم!?از زبان: دوشخصیت اصلیمقدمه: هرمان هسه چه زیبا گفت:? وجود “عشق” برای آن نیست تا ما را خوشحال کند؛ من اعتقاد دارم، “عشق” وجود دارد تا به ما نشان دهد چقدر میتوانیم “تحمل” کنیم…!?حالا من می گویم: دنیا شهربازی آدم ها نیست که چرخ گردونش با پول، شانس و قمار به کام بگردد؛ دنیا مار خوش خط خالیست که تنها برای خفه کردن طعمه اش به دور خود می چرخد…به نام او که بی منت آفرید، من را، تو را و عشق بینمان را …… سرباز انتقام …با استرس و کلافگی آشکاری برگه ها را پشت سرهم ورق میزدم، یک نگاهم به عکسی که روی صفحه ی مانیتور خود نمایی می کرد بود و نگاه دیگرم درپس سرنخی بین برگه ها جست و جو می کرد.فکرم به بلیت پرواز حسام بود
پیشنهاد نودهشتیا
https://98ia3.ir/?p=8553
لینک کوتاه مطلب:
کتاب حاضر زندگینامهای بسیار صمیمی دربارهی مدیرعامل سابق شرکت پپسی، ایندرا نویی، است. وی بهمدت دوازده سال یکی از تحسینشدهترین مدیران عامل در دنیا بود و توانست تعریفی جدید از رهبر فوقالعاده ارائه کند. نویی اولین زن رنگینپوست مهاجر بود که یکی از پنجاه شرکت بزرگ امریکا را مدیریت میکرد. او یکی از بهترین افرادی است که در زمان ما از قابلیت تفکر استراتژیک برخوردار است. نویی با نگاه منحصربهفردش شرکت پپسیکو را کاملاً متحول کرد و تلاش کرد این مؤسسه را بهسمت تعالی سازمانی و استفاده از محصولات سالمتر و متناسبتر با محیطزیست هدایت کند. داستان زندگی من نگاهی صمیمی به زندگی حرفهای افسانهای نویی و تمام فداکاریهای او در این راه است. در داستان زندگی من، نویی دست ما را میگیرد و با زبانی جذاب و گاهی همراه با طنزی دلنشین به دل اتفاقاتی میبرد که از دوران کودکی تا زمان تحصیلش در دانشگاه ییل رخ داده و شخصیتش را شکل داده است. او در این کتاب کاملاً صادق است و صداقتش در شرح اتفاقاتی که از سرگذرانده تا به این موقعیت برسد سبب جذابتر شدن داستان کتاب شده است. نویی برای اولین بار دربارهی مشکلاتی حرف میزند که در مسیر کاری و با بزرگتر شدن خانوادهاش تجربه کرده است و صادقانه درسهایی را شرح میدهد که در این راه یاد گرفته است. این کتاب داستان زندگی مدیری فوقالعاده است که در ابتدای قرن بیستویکم سکان هدایت یکی از بزرگترین شرکتهای دنیا را در دست داشت.
ادامه...
«من بودم که مثل یکی از هزاران پدری که از قرار معلوم پدری را در اولویت نسبت به هر چیز دیگری قرار داده بودند، با بچهام میچرخیدم.» چطور میتوان پدر خوبی بود؟ مهمانی تولد بچهها، تعطیلات ناموفق خانوادگی، کلاسهای تحقیرکننده موسیقی نوزادان، دردسرهای پدر و مادری همه و همه را در روایت صادقانه و گیرای کناوسگارد از زندگی خانوادگی میخوانید. دقایق مغایر عشق و محبت به بچههایش با کار خستهکننده خانه، این تجربه شخصی یک پدر است و شاید هم به نوعی همه پدران.
ادامه...
من زاده ی زمستانم...
زاییده ی انارهای ترک خورده!
زاده شده ی سپیداری سپید!
آهِ سردم هرشب
به وقت دلتنگی نثارِ پنجره می شود
من ماه را لُقمه میگیرم برای خورشید چشمهایت!
اینجا جوجه ها را آخرِ برف ریزان می شمارند!
و عشق را به سادگی
لا به لای انبوهی از قصه ها می کارند!
من زاده ی سادگی ام
شایدم دلتنگی
میم: طوبی مهدوی
-از متن کتاب-
ادامه...
دانلود رمان مدار جبر
نام رمان: مدار جبر
نویسنده: اسما نادری
ژانر: تراژدی_عاشقانه
تعداد صفحات: ۴۰۰
بخشی از رمان جهت مطالعه و دانلود
فلش بک (دوسال قبل):
با دلهره تلفن همراهم را قطع کردم، ضربان قلبم شدت گرفته بود، دانیال تماس گرفته بود و گفته بود در حال آمدن به منزلمان به منظور خواستگاری است، برای بار چهارم به خواستگاریام میآمد، پدرم سه دفعهی قبل خواستگاریاش را رد کرده بود؛ اما او دست بردار نبود، راستش خودم هم نسبت به او بیمیل نبودم، دوستش داشتم! اگر جواب خواستگاریاش به عهدهی من بود، جواب مثبت میدادم، خواستگارهای زیادی داشتم؛ اما پدرم قبل از اینکه پا پیش بگذارند از جانب من به آنان جواب منفی میداد، دلیل این کار پدرم برای من و مادرم تا الان مجهول مانده بود، جرئت پرسیدن دلیل این کارش را هم نداشتیم. پلهها را یکی در میان پایین آمدم، مادرم مشغول درست کردن سالاد بود، پدرم هم در حال تماشای تلویزیون. آرام سلام کردم. مادرم با دیدنم لبخندی زد و گفت:
– سلام دختر گلم.
پدرم سرش را به طرفمان چرخاند و سلام کرد، بعد دوباره سرش را به طرف تلویزیون که در حال پخش اخبار نیمروزی بود، چرخاند. روی صندلی کنار مادرم نشستم و گفتم:
– خسته نباشی، کمک نمیخوای مامان جون؟
– نه دخترم، خیلی نمونده الان تموم میشه.
تکهای کاهو از ظرف روبهرویم برداشتم و مشغول خوردنش شدم از جایم بلند شدم به سمت سماور رفتم و استکانی چای برای خودم و پدرم ریختم، قندان را در سینی گذاشتم و به طرف پدرم رفتم، سینی را جلویش گرفتم و گفتم:
– بفرمایید.
استکان را برداشت.
– مرسی دختر خوشگلم.
با نگرانی لبخندی زدم.
– نوش جونتون.
سینی را روی میز گذاشتم، قند را در دهانم گذاشتم و لیوان چای را به دست گرفتم که آیفون خانه به